تبليغاتX
ده سال بعد
پنجشنه اول اردیبهشت ساعت یک بامداد


حرفایی که میزنم اصلا لجبازی و کل کل نیست، حرفایی که فکر می کنم اگه در موردشون فکر کنی شاید خوب باشه،تا حالا فکر کردی به قول خودت چرا نسبت به پارسال فرق کردم؟شاید هم فکر کردی ولی همیشه تو جوابش گفتی پسرا اینجور ان تا یه چیزی رو بدست می آرن عادی میشه براشون ولی خب این نگاه، ساده ترین راه حل کردن مساله است،مگه خودت نمی گفتی عشق مثل گل می مونه باید بهش رسید خب چرا فکر می کنی فقط خودت احساس داری یا این عشق برای یکی دیگه رسیدگی نمی خواد، مهرنوش درسته شاید نشونه های عشق یکیش دلتنگی و خواستن این باشه که هر روز با یکی دیگه صحبت کنی، ولی خیلی چیزایه دیگه هم هست که باعث زنده نگه داشتنش میشه، اینکه یه نفر برات ارزش قائل بشه یکم وقتی خیلی خوب نیستی باهات راه بیاد، اینکه درک کنه تو هم یوقتا گرفتاری، این که حس کنی یه نفر پشتته،وقتی آدم اینا رو ببینه ارزش یه آدم صدبرابر میشه و آدم هی دلش میخواد بیشتر برای اون آدم از خودش بگذره فکر می کنی اگه پارسال بود یا حتی اصلا سه شنبه قبل تولدت من شبش می گفتم باید اول پروژم رو انجام بدم؟؟؟ معلومه که نه! ولی وقتی می بینی برای یه نفر "چون دوسش داری" تمام برنامه های اون روزت و فرداش رو بهم زدی (و اصلا هم ناراحت نیستی چون دوس داری برای اون آدم کاری انجام بدی) ولی درنهایتش اون آدم هیچ چیز رو درک نمی کنه، خب می گی چرا دوباره برنامم رو خراب کنم، مهرنوش حسرتش توی دلم موند که فقط یه بار از ته دلت بگی باشه عیبی نداره! مساله ای نیست! ببینم که درکم کردی که اگه واقعا عذری آوردم پیش خودت بگی خب حتما دلیلی داره یا توی معذوراته، یه لحظه اون روز به خودت گفتی حتما فردا کار واجبی داره که می خواد بره سر کار؟؟ مهرنوش از این اتفاقا زیاد پیش اومده تو این یه سال و نیم،حداقل انتظار داشتم تو این یه سال می شناختی منو، راستش توی ذهنم همیشه این ترس هست که نمی تونم توی روزای سخت دلم به حمایتت گرم باشه این که اون روزا با هام راه بیای.

 یوقتا که میگی کار دارم یا نمیشه بریم بیرون یا یکم دیر تا یا زود تر یا چیزایی مثل این، وقتی میگم باشه همون موقع به این فکر میافتم اگه من اینو مطرح میکردم ناراحت میشد؟؟؟ میدونی خیلی وقتا خیلی چیزارو نگفتم، خیلی چیزایی رو که پیشنهاد کردی رو دوس نداشتم و قبول کردم، به این دلیل که حدس میزدم اگه نظر خودم رو بگم ناراحت میشی( می دونی این با کنار اومدن فرق می کنه اونجا از نظر خودت می گذاری واسه اینکه می گی خب اون آدمم حق داره یا اصلا مگه چی میشه حرف اون باشه ولی این مدلی واسه اینه که نمیخوام حرفو ناراحتی پیش بیاد) میدونی اگه امروز جاهامون برعکس بود یعنی من دقیقا سر کار تو بودم و تو توی خونه من کارم دیر میشدد اونجا از استرس دیونه می شدم که هی داره دیر میشه و بعدش ممکنه خیلی حرف بشنوم( البته نمی گم که همیشه این اتفاق افتاده ها)

میدونی چرا امروز تو چهارچوب ازت پرسیدم اگه مثلا اون پسره دختر بودو من میگفتم شبیه دخترای دانشگاس تو ناراحت میشدی یا نه؟؟ چون می دونستم میگی خب آدمی که انقدر تابلو باشه آدم نگاش بهش میفته دیگه( خب کاملا هم جوابت منطقی بود ) ولی یادت اون دفعه سر ماجرای میلاد نور من چند دفعه همینو بهت گفتم و اون موقع همش جوابامو توجیه بود و به خیلی به خیلی چیزا متهم می شدم!!خیلی وقتا دلیل آوردم و تو بهشون حق ندادی، بعدش یه موقعی خودت همون کار کردی

مهرنوش تو ذوق منم خیلی خورده، یادته تابستون پارسال من سر کار بودم و ماشین نداشتم گفتی بعد ظهر با الهه اینا بریم بیرون ،من آژانس گرفتم ولی چون کلید خونه رو نداشتم وسط راه برگشتم چی شد؟یادت قیافه گرفته بودی؟حتی اولش فکر می کردی الکی می گم، تا اون موقع چند دفعه شد بود که تو بگی بریم بیرون من نیام؟ میدونی با چه ذوقی آژانس گرفته بودم که زود بیام پیشت؟میدونی تا قبل اون دفعه، همه دفعه هایی که حتی شبا با عجله و خستگی از سر کار می اومدم پیشت با چه شوق و ذوقی بود که ببینمت ولی از اون به بعد درسته که بازم مثل قبل دوس داشتم بیام پیشت ولی همه ی عجله ها و هل هل اومدنم شده بود واسه اینکه یه وقت ناراحتی پیش نیاد

می دونستی اون روسری که قبل کنکورت دادم رو با چه شوقی برات گرفته بودم همش تو این فکر بودم که یجور باعث خوشحالیت بشه که روزای باقی مونده رو با انرژی درس بخونی، بعد شبش توی رستوران و غذا نخوردن و قیافه گرفتنت یادته ، نمی دونی چقدر دل آدم سرد می شه، اون موقع همش لحظه هایی رو که رفته بود بخرمش و اون حس هایی که داشتم جلو چشم بود از حس های بچگونه خودم بدم اومده بود، فکر می کنی اینا چه تاثیری رو آدم میذاره، بعد واسه همه اینا تازه وقتی از قهر کردن واسه دلتنگی هم خسته شدیم یه ببخشید میگی بعد فکر می کنی همش رو آدم باید فراموش کنه (وقتی میگی ببخشید من واقعا همه چی رو سعی می کنم فراموش کنم، انقدر دوستت دارم که نمی تونم تو قیافه بمونم) ولی اون وقتا که من مقصرم هرچی میگم ببخشید انگار نه انگار

خیلی وقتا رفتارت با آدمی که اون شعرها رو میفرسته خیلی فرق داره ،امشب دوس داشتم لاقل منو نگاه کنی نه اینکه همش نگاهت به حوض گلستان یاشه، دوس داشتن یکم حس کنم تو هم دوس داری آشتی کنیم، اصلا سرم غر بزنی نه اون بی تفاوتی و نگاه های سرد رو ببینم

فکر میکنی اگه دوست نداشتم و برام مهم نبودی حتی توی هفته پیش که کلی ناراحت بودم دنبال اینکه از مشاوره وقت بگیرم میرفتم؟

منم خیلی تو ذوقم خورده


یک شنبه ساعت 12 ظهر اون جواب داد


اول از ماجرای دیشب شروع میکنم که اون پسره رو دیدم... میدونی فرقش با ماجرای دم میلاد نور چیه؟؟ یک: پسره مثل آدمای خراب نبود!! دو: از بچه های دانشگاه بود و خییلی عادیه که همچین کسی رو آدم ببینه و بشناسه چون تابلوئه. سه: من چند بار برنگشتم نگاش کنم و هی با چشام تعقیبش نکردم(کاری که تو دم میلاد نور کردی و من ناراحت شدم) این از این ماجرا... و سوال دیشبت واقعا مسخره و بچه گانه بود. دیشب وقتی گفتی ماجرای اینم مثل اون دختره دم میلاد نوره خیلی جلوی خودمو گرفتم این دو سه تا دلیلو نگم. اما حالا که باز توی ایمیلت تکرارش کردی منم گفتم فرقش کجاس!

درباره راه اومدن و ارزش قائل شدن هم شاید حق با تو باشه من زیاد باهات راه نمیام. اما یادت بیار اون اوایل دوستیمونو... ببین من اینجوری بودم؟؟ واقعا نبودم. واسه اینکه اون موقع ها هنوز این حس و در من القا نکرده بودی که واست مهم نیستم. اون موقع ها واقعا فک میکردم تو بهترین آدمی هستی که تا حالا دیدم. اون موقع ها خیلی راحت تر با بعضی رفتارای غلطت کنار میومدم. الانم واقعا خیلی سعی میکنم که مثل اون موقع رفتار کنم و ناراحت شدنم رو نشون ندم. واقعا میخوام اما نمیتونم عادی رفتار کنم.وقتی اینهمه ضدحال میخورم نمیتونم دیگه طبیعی باشم و به روی خودم نیارم.

میخوای بدونی پارسال قبل تولدم هی با خودم چی میگفتم؟ هی تو دلم با خودم میگفتم مهرنوش آمادگی ضدحال خوردن و داشته باش... یه وقت ناراحت نشی!! اصلا انتظارت از محمدرضا صفر باشه. هیچ انتظاری نباید ازش داشته باشی.... یعنی تمام مدت با خودم این چیزارو تکرار میکردم تا اینکه کم کم آماده شدم واسه اینکه واسه تولدم بریم بیرون. تابلوی نقاشی ای که پارسال بهم دادی خیلی خوب بود.پارسال تولدم بهترین روز تولدم بود.انقد حس خوبی داشتم که اصلا برام مهم نبود قراره چه چیزی بهم هدیه بدی.اصلا یاد کادو گرفتن نبودم. وقتی نشسته بودیم تو کافی شاپ پستو حسی داشتم که هیچوقت قبلش نداشتم... با اینکه آخرش ضد حال و خوردم اما انقد خودمو آماده کرده بودم که رفتارم چیزی رو نشون نده... انقد خوشحال بودم که به چیزای دیگه اهمیت ندم....اگرچه کادویی که پارسال بهم دادی عالی بود و با هیچی عوضش نمیکنم. ولی کاش اقلا قابش میکردی که همه ازم نپرسن چرا پس قاب نشده بهت داده و منم هی همون حرفایی که خودت زدی رو بهشون بگم تا کار عجیب تورو توجیح کنم درحالیکه خودمم قبولشون نداشتم. حالا همه اینارو گفتم که بگم تو جوری رفتار کرده بودی که من همیشه دلهره اینو داشتم که بهترین روزامون و خراب کنی. واسه همین همیشه باید با خودم تمرین میکردم که هیچ انتظاری ازت نداشته باشم که اگر واقعا اون چیزی که من انتظار دارم نشد ازت ناراحت نشم.... اما روشم دیگه جواب نداد. چون به یه جایی داشتم میرسیدم که هر روز باید با خودم تمرین میکردم ناراحت نشم... یه جوری شده بود که هی بهت میگفتم من ازت دیگه هیچ انتظاری ندارم اما دیگه باورم نمیشد. هربار میخواستیم بریم بیرون من استرس داشتم که باز یه چیزی میشه که من سورپرایز شم.. باز یه رفتار عجیب غریب ازش سر میزنه... دیگه واقعا این آخری ها تحملم تموم شده بود.

دیشب باز این اتفاق افتاد. من از ساعت 11 رفتم شرکت نشستم همش حرف و درس و تا ساعت 6. ناهار هم نخورده بودم. رسیدم خونه تند تند حاضر شدم اومدی میگی بریم قلیون بکشیم؟؟ این دقیقا اون لحظه ایه که آدم ضد حال میخوره... همون لحظه ایه که شاخ در میاری!! ساعت 8 شب طرف اومده دنبالت پیشنهادش قلیونی و کافی شاپه... باز هیچی نگفتم. رفتیم کافه رفتارت بازم عجیب بود. من نمیفهمم چطور ممکنه تو واقعا این چیزارو بلد نباشی.چطور نمیدونی وقتی میری رستوران با یکی یا کافی شاپ، باید منو رو بذاری جلوش بپرسی چی میخوری. یه کیک حداقل با چای سفارش بدی. اصلا همه چیز عجیبه واسم. به خدا از شدت تعجب دیشب داشتم شاخ در میاوردم. آدم این چیزارو که میبینه میفهمه چقد درباره یه آدم ممکنه اشتباه کرده باشه.

بهم میگی رفتم 10جا رو دیدم واسه تولدت. باشه اصلا واقعا رفتی دیدی.... ولی کادویی که خریدی رو من در عرض نیم ساعت میتونم بخرم. هر گوشه ی شهر که بچرخی پیدا میشه. تو چرا اینهمه دنبالش گشتی من نمیدونم. میدونی چیه؟ حرفات و کارات و نگاهت و ایمیلی که زدیو .... کلا همه چیزت با هم تناقض داره. از روز اول همینجور بودی. همیشه انقد رفتار های ضد و نقیض ازت میدیدم که نمیتونستم بفهمم واقعا کدومش رفتار واقعی خودته. آدم نهایتا 6 ماه 7 ماه بتونه جلوی خودشو بگیره. اما کم کم نمیتونه بیخیال بمونه.بحث گرفتاری هم نیست. چون وقتی آدم یکی رو واقعا دوست داشته باشه بلاخره یه وقتی هم واسش میذاره. میدونی چرا انقد این رفتارت برام عجیبه؟ چون بودن و هستن کسایی که فقط واسه دیدن من هر هفته از اون سر ایران میومدن تهران و برمیگشتن. ولی من علاقه ای به دیدنشون نداشتم و ندارم. حالا یکی هست که من دوست دارم هر روز ببینمش اما اون.... نمیدونم. بعضی وقتا فک میکنم اینجوری که جای من اینور قضیه س که همش دنبالت میدوم یه جورایی آه هموناییه که همش دنبالم دویدن و من همیشه به بدترین شکل ممکن پسشون زدم.انگار باید سرم میومد تا بفهمم چه حس بدیه دوست داشتن کسی که اونقدری که تو اونو میخوای اون تورو نمیخواد. تو رفتارات اونقدر کلیشه ای و از سر باز کنی شده که آدم نمیتونه به قول تو کنار بیاد و درک کنه و بفهمه که به خاطرش فلان کار رو کردی. به قول خودت که میگی یه بار از ته دلت نگفتی اشکال نداره لابد گرفتاره. تو هم یه بار با جون و دل کاری رو نکردی که من حس کنم دلش میخواست... نه اینکه حس کنم اینکارو کرد که منم ناراحت نشم و نهایتا اعصاب خودش خورد نشه!!!  نمیگم همیشه اینجوری بوده ها اما هربار که اینجوری بوده رو تو به روی من آوردی که تو درک نمیکنی آدمو. دلیلشو حالا بهت گفتم. آدم میفهمه طرف مقابل واقعا چقد با تمام وجودش واسه خاطر اون کاری رو کرده.... معذورات تو همیشه تو مرتبه بالاتر از من قرار داشته و همیشه هم غیر منطقی ترین معذورات ممکن و داشتی. اینجوری میشه که آدم حس میکنه بحث معذورات نیست. بحث نخواستن و بهونه آوردن و پیچوندن قضیه اس.

قبل کنکورم مسخره ترین رفتار های ممکن و از خودت نشون دادی. هنوزم یاد اون وقتا میفتم حالم بد میشه. اینکه چطور تو بدترین شرایط روحی منو ول کردی رفتی. چطور درک نکردی چقد به بودنت نیاز دارم. بعد قرار میذاریم بریم شام بیرون.میای دنبالم میگم خیلی گرسنمه ناهار نخوردم... قرار بوده بریم ناپولی اما میریم شمع.خب زیاد مهم نیست اما ضدحال حساب میشه بلاخره.میگی چی سفارش بدیم؟! فعل جمع!!! به کار میبری... این جمله دیگه واقعا عصبیم میکنه. مخصوصا وقتی که من گفتم گرسنمه... واقعا دیگه حالم از رستوران رفتن بهم میخوره چون همیشه اعصاب خورد کنی داره... یه دونه غذا سفارش میدی. طبیعتا هیچی از گلوم پایین نمیره. بعد ناراحت هم میشی. انتظار داری از داشتن اون روسری ذوق کنم... من دلم میخواست تو یکم بهتر رفتار کنی نه اینکه واسه من کادو بخری. بچه که نیستم بعد از اون همه اعصاب خورد کنی که راه افتاده  و اون رفتارای غیر دوستانه ات با یه کادو همه چی یادم بره و روحیه م خوب شه و بشینم درس بخونم بگم به به چقد همه چی آآرومه. همیشه همین جور بوده. از روز اول تا همین دیشب. دیگه خسته شدم. این دو هفته فرصت خوبی بود واسه فک کردن. واقعا فکر که میکنم میبینم چیزی که عادت شده باشه و جزو اخلاق آدم باشه درست نمیشه. من نه میتونم و نه میخوام که سطح انتظارم و بیارم پایین چون میدونم لیاقت بیشتر از ایناشو هم دارم.  تو هم نه میتونی و نه میخوای این انتظارات منو برآورده کنی چون به نظرت همین الانشم کافی بوده و من زیادی لوس و خودخواهم. نمیگم تو بد بودی. هنوزم بهترین آدم زندگی منی.. هنوزم این جمله هارو که مینویسم اشک توی چشام جمع میشه اما این دو هفته خوب یاد گرفتم که دیگه احساسم و اشکام و کنترل کنم. دیگه گریه نمیکنم. چون خوب میدونم واست ارزشی نداره و مثل همه ی چیزای دیگه واست عادیه.فکر نبودنت  این دو هفته مثل یه طناب دور گلوم بود. نمیدونی چقد حالم بد بود. یه چیزی تمام این روزا داشت خفه م میکرد. جوری احساس خفگی میکردم که رفتم بیمارستان آزمایش و اکو و نوار قلب و ... شاید اگه این نمایشگاه نبود نمیتونستم اینهمه وقت طاقت بیارم نبودنتو... شایدم میتونستم. نمیدونم. اما نمایشگاه بهترین زمان ممکن بود که بتونم دوریتو تحمل کنم و بهتر فکر کنم.واقعا احساس میکنم جز اذیت کردن همدیگه هیچ کار دیگه ای نمیکنیم. قبول دارم که 70% دعواهامون و من راه مینداختم. اما توی 60%اش تو یه کاری میکردی که من عصبی میشدم. شاید اگه مثل بقیه آدما بودی واسم و بهت اهمیت نمیدادم هیچ کدوم از این کارات هم برام مهم نبود و هیچوقت هم دعوامون نمیشد. اما آدم وقتی یکی رو دوست داره نمیتونه بی تفاوت بمونه. من توی این مدت حتی یه بار هم با الهه علیرضا بیرون نرفتم حتی حوصله اونارو هم نداشتم. فقط یه روز خودشون اومدن نمایشگاه همدیگه رو دیدیم. اما تو پا میشی با یه سری آدم دیگه میری ارم و ... نمیگم چرا رفتی. اشکال نداره. کار درست و تو کردی. اما من این دوست داشتن اینجوری رو نمیخوام. امشب فرنازینا و مصطفی و بقیه بچه ها دارن میرن ارم. از یه هفته قبل بهم گفتن. گفتم نمیام. دیروز همه شون مسج دادن که فردا بیا بریم و ... گفتم نمیام.... وقتی گفتی رفتی ارم خشکم زد. اون لحظه سر لجبازی تصمیم گرفتم منم امشب برم. اما حالا میبینم اصلا حوصله ندارم. دلیل نداره به خاطر لجبازی با خودم برم حال چند نفر دیگه رو هم بگیرم که میخوان خوش بگذرونن. فرق من و تو اینه که من همه چیز و گنده میکنم و جدی میگیرم. اما تو نه. تو زندگی خودتو داری. همه چیزت مشخصه. منم نباشم باز به همون برنامه هات میرسی. حتی یه جورایی من مزاحم برنامه ریزی هات هم هستم. نمیتونی هر موقع دلت میخواد باشگاه بری و کلاس فرانسه و آلمانی و .... هرچی. واسه همین نمیخوام دیگه باهم باشیم. من میتونم با نبودنت کنار بیام. این حس خفگی رو میشه با قرص و دارو حلش کرد. نمیخوام بیشتر از این توی زندگیم ضد حال بخورم. پیش مشاور هم الکی نرو 100 تومن بدی. خرج الکی نکن! (اون لحظه ای که توی توضیحاتت قیمت و گفتی هم شاخم بیشتر زد بیرون!) دیگه خسته شدم از تایپ کردن. ولی حرفام تموم نشد. کاش هیچ وقت رابطه مون به اینجا نمیرسید.

و من بعد دوبار خوندن نامش گفتم

ایمیلت خوندم الان فقط گریم میاد نه هیچ حرف دیگه ای


پی نوشت: و حالا سراسر وجودم را اندوهی عمیق فراگرفته از ندانستن، ندانستن اینکه اشتباه از کجا شروع شد، تراژدی زمانی است که هر دو نفر حق داشته باشند برای مقصر دانستن دیگری و ای کاش قضاوتی بود.....و ای کاش ده سال دیگر هیچ یک حسرت همدیگر را نخوریم و بر ندانسته هامان لعنت نفرستیم....و ای کاش خدا ....

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 11:56 توسط نویسنده

میدونی چرا مردم از علی دایی خوششون نمیاد چون از جنس خودشونه ولی از اونا پول دار تره

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 23:7 توسط نویسنده

یاد اون وقتا بخیر که وقتی یه رابطه به هم می خورد از شب تا خود صبح اشک می ریختم ....الان فقط گهگاهی غروبا وقتی دارم رانندگی میکنم اشکا میان....

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 23:4 توسط نویسنده

گاه در اخبار می بینیم فردی از متروک ترین قریه های آفریقا مسافرانی در مجلل ترین فرودگاه دنیا را به گروگان می گیرد. قومی قوم دیگر را به وحشیانه ترین شکل ممکن سلاخی می کند.فردی با چاقو از جوانی با ظاهری آراسته زورگیری می کند و گاه در ذهن چنان می پرورانیم که چگونه زمانی که به قدرت رسیدیم تک تک روحانیون را از سر تیغ بگذرانیم اعراب را به زنجیر در آوریم و جناح مخالف،که تا کنون در راس قدرت بوده را از تمامی منصب هایشان عزل کرده و جهت مرخصی به زندان رهسپارشان کنیم

  عقده هایی باز نشدنی که ریشه در نادیده گرفته شدن، تمسخر، تحقیرشدن از سوی کسانی که در زمان و مکانی خاص اکثریت را تشکیل می دادند بند بند وجود مان را محصور خود کرده است .تاسف آور آنکه ،زمانی که خود اکثریت می شویم به تحقیر اقلیت میپردازیم و این میشود که وجود افراد پر است از حس انتقام و از انجا که هیچ گاه در بر روی یک پاشنه نچرخیده و نخواهد چرخید همواره اقلیت به اکثریت رسیده و دمار از روزگار آن اکثریت دیروز در خواهد آورد و این چرخه راهی به قهقهرا نخواهد برد مگر زمانی که گروهی بزرگوارانه بپذیرد که به ازاء فرد فرد انسان ها عقیده،فرهنگ و باوری وجود دارد که تا زمانی که با ستم به دیگری تحمیل نشود با ارزشست و می بایست مرد احترام قرار گیرند. 

+ نوشته شده در شنبه نهم بهمن 1389ساعت 1:12 توسط نویسنده

دختر جان از خودت مایه بذار!!به تخمم دیگه یعنی چی!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 20:57 توسط نویسنده

نه تنها فارسی وان بلکه صدا و سیمای (سلام علیه) جمهوری اسلامی نیز با شدت و همییتی وصف ناشدنی گاه طلویحا و اغلب صریحا مساله چند همسری یا به به عبارتی شفاف تر هرزگی قانونی رو ترویج می کند

نمی دونم چرا اینجا رسم شده که چرخ رو دویاره اختراع کنیم و آتش را دوباره کشف،چرا مسیری که در 2 3 دهه پیش در غرب به بن بست رفت را با حداکثر سرعت پیش گرفتیم

وقتی در فینال جام باشگاههای اروپا بازیکن ها با بچه های خود جشن قهرمانی رو برگزار کردند هم بسیار مشعوف شدم و هم شدیدا دلزده از جامعه ای که کم کم در آن داشتن روابط خارج ازحریم خانواده برای زنان و مردان متاهل به امری طبیعی تبدیل شده است .

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 19:24 توسط نویسنده

وقتی می شنوی فوق لیسانس قیول شدی فقط یک روز خوشحالی ولی اگر بهت می گفتن قبول نشدی تا یک سال دهن مبارک را سرویس می کردی

مشکل کجاس

میدونم کجاسا ولی واقعا سخت برام حل کردنش

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 19:13 توسط نویسنده

چقدر وحشتناک وقتی دیگه مغزت از فکر کردن دست بر نمی داره  حتی توی خواب

گهگاهی دلم می خواد با یه تفنگ کارش رو بسازم

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 19:11 توسط نویسنده

 یه سری ها اگه بدبخت نباشن اون موقع باید به عدل خدا شک کرد

بعضی ها واقعا شاهکارن

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 19:4 توسط نویسنده

فقط دیگه آبدارچی دانشگاه مونه که پذیرش نگرفته بقیه همه رفتن

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 21:37 توسط نویسنده |